چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 مهر ماه سال 1391 توسط lord
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
نوشته شده در تاریخ جمعه 16 تیر ماه سال 1391 توسط lord
ادیان و فرقه
های نوظهور از جمله ویژگی های عصر غیبت و دوران معاصر برشمرده شده است که دور
افتادن از تزریق معارف ناب دینی و مهدوی به جامعه و نیز عدم شناخت این آیین های
نوظهور، باعث ترویج این گونه اعتقادات انحرافی در بخش وسیعی از جامعه شده است.
آینده
روشن: ادیان و فرقه های نوظهور از جمله ویژگی های عصر غیبت و دوران معاصر برشمرده
شده است که دور افتادن از تزریق معارف ناب دینی و مهدوی به جامعه و نیز عدم شناخت
این آیین های نوظهور، باعث ترویج این گونه اعتقادات انحرافی در بخش وسیعی از جامعه
شده است. از این رو، بر آنیم تا با نشر، بازنشر و گردآوری پاره ای از مقالات در
توضیح این ادیان و آیین های جدید، محققان و پژوهشگران و علاقه مندان را در شناخت
بهتر اوضاع جامعه و افکار نوپدید یاری دهیم.
یکم.
مشخصات
1.
نام: اکنکار (Eckankar)
2. پایهگذار: پال توئیچل
1ـ2. تاریخ تولد: زمان
تولد توئیچل را 1908، 1910، 1920 و تاریخ فوت وی را 1971 ضبط کردهاند.
3. متون مقدس یا متون
مورد احترام: متن مـقـدس اصــلـی ایـن آیین سریعتـکیـســوگماند (Shariyat-ki-Sugmand) است که در کنار آن، آثار پال توئیچل،
کلید جهانهای سری و درآمدی بر اکنکار و آثاری از هارولد کلمپ، رهبر نوازنده
این آیین، نظیر «هنر رؤیابینی روحانی» نیز از احترام خاصی برخوردار است.
4. شمار اعضای این آیین:
مطابق آنچه در سایت رسمی این آیین آمده، تعداد اعضای آن که در یکصد کشور
دنیا پراکندهاند، تقریباً هشتادهزار نفر است.
دوم.
تاریخچه
اکنکار
در زمان انقلاب فرهنگی در دهه 1960، زمانی که فرهنگ جدید، مشوق حکمت
رازورانه باستانی شد، پدید آمد. اکنکار از ریشههای قــوی تــاریـخی برخوردار
است. آنچه پال تـوئـیـچـل انجام داد، روزآمد کردن تعالیم باستانی با توجه
به جهان جدید بود. دانشمندان معتقدند که اکنکار صورتبندی جدیدی از
عــقـــایـــد و اعــمـــال بـــاســتــانـی سـنـت راداسوامی (Radhasoami) با واژه جدید اک (Ech)
است. این ترکیب جالب حکمت بـاسـتـانـی و واژهپـردازی جـدیـد،مـا را به
مـقـایــسه اکنـکار بـاحـکــمـت الـهـی (Theosophy) مــادام بـــلاواتــسکی (Blavatsky) فرامیخواند.
بر
اساس گزارشهای گوناگونی که دوستان، خانواده و طرفداران پال توئیچل
ارائه دادهاند و نیز آنچه به نظر تلاش آگاهانه پال توئیچل بـرای پـرده
بـرداشـتـن از جـزئـیـات زندگی خــصـوصـیاش است، این جزئیات در نظر
هواداران اکنکار و همچنین دانشمندان رازآلود پنداشته میشود. حتی رهبر
اکنکار، هارولد کمپ نیز با بیان این که «توئیچل عاشق زندگی خصوصیاش بود»
تصدیق میکند که توئیچل با بیان زندگی خصوصیاش سعی کرده آنهایی را که
به مطالعه زندگی وی میپردازند، به بیراهه ببرد.
توئیچل
در دوران جوانی به فعالیتهای گوناگونی پرداخته اما تلاش کرده تا از آن
به عنوان ابزاری برای بیان واقعیتهای زندگیاش استفاده کند. از این رو،
وی آثاری از خود برجای نهاد که به دلیل ابهامات موجود در آن، سالها طول
میکشد تا تاریخدانان از آنها سر درآورند.
عمدهترین
سردرگمی، مربوط به تعیین زمان، مکان و طبیعت تولد توئیچل و نیز ویژگیهای
مربوط به اوایل زندگی وی است. پال توئیچل در سال 1942 وارد نیروی دریایی
شد و در همین سال با کامیل بالو (CamilBalloew)
ازدواج کرد.
در این ایام، زندگی پربارش را با روزنامهنگاری شروع کرد و با نامهای
مختلف برای نشریات دورهای گوناگون قلم میزد. در همین زمان بود که به
توضیح و تبیین گروههای گوناگون دینی پرداخت.
در
سال 1950 به همراه همسرش به عضویت کـلیــسـای خـودشــنـاسـی
مـــونــیــســـم مـطلق (Church of Self Monism-Revelationof Absolute) و زیرشاخه دنـبـالـهروی از خـودشـناسی (Self-RealizationFellowship) در واشنـگــتـن درآمــد.
رهـبـری
ایـن گـروه را سـوامـی پریماناندا (Swami Premananda)
به عهده داشت که در نوشتههای آخر توئیچل از او به سودار سینق (Sudar Singh) نیز یاد شده است. به دنبال جدایی از این
گروه، در سال 1955، پال توئیچل و همسرش نیز از هم جدا شدند. وی سپس به
کیرپال سینق (Kirpal Singh)
پــایــهگـذار روحـانــی ساتسانگ (RuhaniSatsang)
شاخهای از سنت راداسوامی پیوست.
وی
علاوه بر شاگردی نزد کیرپال سینق، تحت تأثیر ران هوبارد (L.RonHobbard) به جنبش علمشناسی (Scientology) ملحق شد و به مقام «روشن» (Clear) نایل آمد. در ادامه پال توئیچل به سبب نزاعی
که روی نسخه خطی کتابش با عنوان دندان نیش ببر، میان او و فرقه ساسانگ
کیرپال سینق پدید آمد، پیوندش را با آنها قطع کرد. اندکی پس از قطع روابط
با کیرپال سینق به ارایه سمینارهایی در ساندیاگو کالیفرنیا درباره هنر طیالارض
(Bilocation) یا آنچه بعدها آن را «سفر روح» نامید،
پرداخت.
وی
از طرق نوشتههایش در نشریات دورهای گوناگون و نامههایش به مردم، از
جمله همسر دومش، گیل آتکینسون (Gail Atkinson)
به معرفی اکنکار به دنیا پرداخت و خود را به عنوان نهصد و یکمین استاد اک
معرفی کرد.
او مدعی شـد کـه تـعـالیمی از اساتید وایراگی اک (VairagiExk Masters) دریافت کرده که از جمله آنها یک راهب
(Monk) تبتی به نام ربازار تارز (RebazarTarz) بود.
اکنکار
بهطور رسمی در 22 اکتبر 1965 در ساندیاگو کالیفرنیا به صورت یک سازمان
غیرانتفاعی تأسیس شد.
در
سال 1971 پال توئیچل درگذشت. داروین گـــراس (Darwin Grass) بــه عـنــوان نهصد و هفتاد و دومین استاد
اک جانشین او شد.
پال
توئیچل در زمان حیات بیش از شصت عنوان کتاب نوشت و افراد زیادی را به دین
اکنکار درآورد.
گراس باعث نزاعهای زیادی درباره اکنکار شد؛ چراکه بسیاری از طرفداران این
آیین، وی را ـبا اینکه از سوی هیئتی از اعضای اکنکار، از جمله همسر پال
توئیچل به این سمت انتخاب شده بــودـ شـایـسـتـه جـانـشـیـنـی اسـتـاد
پـیـشـیـن نمیدانستند.
سرانجام
گراس تمامی اختیارات و مسئولیتهایش را که به استاد زنده اک مربوط میشد،
از دست داد و هارولد کلمپ به عنوان نهصد و هفتاد و سومین استاد زنده اک جانشین
وی شد.
همچنین
دعاوی حقوقی چندی میان گراس و اکنکار مبنی بر استفاده گراس از واژههایی
که حق تألیف آن با اکنکار بوده است، مطرح شد.
هارولد
کلمپ با تأکید بر ایدئولوژی غربی به جای سنت راداسوامی شرقی، تغییرات
زیادی در اکنکار پدید آورد. این تغییر باعث ایجاد پل ارتباطی میان اکیست و
فرهنگ امریکایی شد. او از هواداران اکنکار خواست به جای آنکه همکاران خوب
خدا باشند، به جامعه خدمت کنند.
اکنکار،
طریقی است برای همکارشدن با خدا یا سوگماند (Sugmand) که نه مذکر است نه مؤنث. عقیده بر این
است که سوگماند با روح یا توازی افراد از طریق صوت یا نور ارتباط برقرار میکند.
از این رو، نام دیگر اکنکار «دین صوت و نور» است. ارتباط را اک یا جریان
اک میشناسند.
اک
طی قرون نامهای گوناگونی گرفت. روح مقدس، شبح مقدس، لوگوس، کلمه، روحالقدس،
بانی و وادان، شماری از این اسامی هستند.
اکیستها
اک را جریان قابل سماع حیات نیز تعبیر میکنند. هـدف اصـلـی چـلا (طـلبه
اک) رسیدن به خودشناسی و در نهایت شناخت خداست. وقتی شناخت خدا حاصل شد،
آنگاه چلا همکار حقیقی خدا خواهد شد. در عین حال، دارای هویت فردی نیز
خواهد بود.
این
عقیده با آنچه در آیین هندو و بودایی وجود دارد که فرد از راه فانیشدن
کامل در خدا و از دست دادن تمامی هویت فردی با خدا یکی میشود، تفاوت
دارد.
2. سفر روح خـودشـنـاسـی و
خـداشـنـاسـی، هر دو از راه طیالارض (همزمان در دو مکان بودن) یا آنچه
امروزه از سوی اکیستها «سفر روح» نامیده میشود، قابل دستیابی است. پال
توئیچل در کتابش با عنوان «اکنکار: کلید جهانهای سری» سفر روح را به
«جداشدن روح از بدن» توصیف مـــیکــنـــد.
سـفــر
روح بــا بـیــرونشــدگــی اختروار (Astral Projection)
که صرفاً تشریح روحانی سیاره اختری است، تفاوت دارد. سفر روح عبارت از
تشریح هر یک از جهانهای خداست و تنها دوازده سیاره شناختهشده وجود دارد.
3. دین زنده اکنکار را یک دین زنده که بهطور دایم در حال تغییر و تحول
است، میدانند. این تغییرات مدام، موجب میشود که اکیستها اتکای شدیدی بر
رهبران دینی خویش داشته باشند.
این
رهبر، اسـتـاد اک یـا مـاهـانتای زنده (Living Mahanta)
نام دارد. همیشه یک استاد اک زنده هست و در زمره کسانی است که به اساتید
اک مـعـروفاند، که مجموعه آنها را سلسله وایراگی میگویند. اعضای این
سلسله، در معبدهای «حکمت طلایی» که در سـیــارههـای گـونـاگـون واقـع
شـدهانـد، ساکناند. هدف ماهانتا، راهـنـمـایـی ارواح چـلاهـا برای بازگشت
به خداست. ماهانتا اغلب به عنوان استاد رؤیا که مانند نقطه آبیرنگ نور
ظاهر میشود، عمل میکند.
ماهانتا
در این نقش، هم حضور مطلق و هم علم مطلق است. استاد زنده اک از احترام
بـسـیـار بـالایـی برخوردار است، اما پرستش نمیشود.
4. کرمه اکیستها نیز مانند
بوداییان و هندوها، به کرمه یا عقیده بدهی روحانی به گذشته باور دارند.
هدف هر فرد، رهایی از بدهی کرمه در زندگانی گذشته و یکی شدن با خداست.
«وقتی با رفتار درست به
خودشناسی نایل آمدید، از زندگانی گذشته رهایی یافته و باید بقیه حیات را
بدون بدهی اضافی سپری کنید. اگر به این مرتبه رسـیـده بـاشـی، بـعد از
مرگ به این جهان برنمیگردی.»
5. عمل بیش از یکصد تمرین
روحانی گوناگون در اکنکار هست که از جمله آن، خواندن «HV»
است و عقیده بر این است که این واژه نام قدیمی خداست.
تمرین
دیگر، عبارت است از تمرکز روی نور و صوت یا چیزی که به شکل روحانی
ماهانتا معروف است.
هارولد کلمپ، فهرستی از تمرینهای روحانی را درباره رؤیاها در کتابش با
عنوان «هنر رؤیابینی روحانی» آورده است. رؤیاها در تمرینهای اکنکار تحت
رهبری هارولد کلمپ بسیار بااهمیت شدند. از چلای کوشا انتظار میرود که از راه
مکاشفه نیز که دارای چهار مرحله است، طی طریق کند.
چهارم.
نزاعها
1. پیش از مرگ توئیچل
مشاجره
درباره اکنکار در اوایل دهه 1970، اندکی پیش از مرگ توئیچل شروع شد. برخی
افراد در منبع تعالیم وی تردید کردند و او ادعا کرد که دیگران به دلیل عدم
موافقت با تعالیم وی، زندگی او را تهدید کردند. توئیچل مدعی شد که هیچ یک
از آموزههایش را از منبع بشری قرض نکرده است، بلکه حاصل تجربه شخصی وی
از خداشناسی در سال 1965 و برآمده از شهودی است که طی آن تعالیم را از
«سلسله اساتید اک» به عنوان استاد زنده اک به دست آورده است. اما این
ادعاها به مشاجرات پایان نداد.
2. داروین گراس، نهصد و
هفتاد و دومین استاد اک
پس
از مرگ توئیچل در سال 1971، نزاع با آمدن استاد زنده اک، داروین گراس
ادامه یافت. بعد از یک مبارزه سخت برای کسب قدرت در درون اکنکار بین سالهای
1981 تا 1983، گراس کنار گذاشته شد و به جای او هارولد کلمپ، استاد زنده اک
شد. گراس گروه خـاصـی بـا عـنـوان تـعالیم باستانی اساتید (ATOM) تشکیل داد و مدعی شد که تعالیم جدیدی را
آغاز نکرده، بلکه به گسترش تعالیم پال توئیچل همت گمارده است. اکنکار او
را از استفاده از علایم و اصطلاحات انحصاری خــویــش مـنـع کـرد.
گـراس
را هــمــچــنــان نـهـصـد و هـفـتاد و دومین استاد اک میدانند اما تصویر او
در معبد اک نصب نیست و در بحثهایی که از اساتید گذشته اک میشود از او
نامی برده نمیشود.
3. جنبش بیدارباش روحانی (MSIA)
در
همین اوضاع و احوال، جان روجر هینکینز (John Roger Hinkins) تـلاشهایی بـرای ایـجاد گروهی مذهبی با
نام جنبش بیدارباش روحـــــــانـــــــی (Movement ofSpiritual
Awareness) در سال 1971 آغاز کرد؛
گروهی که اکنکار را به شدت به صورت سازمان عقاید و اعمال بازسازی کرد.
4. دیوید سی. لین (DavidC.Lane)
زمانی
که لین، استاد مطالعات دینی، پال توئیچل را به سرقت ادبی از اساتید خویش
و جـعـل تـمـام تاریخ اکنکار متهم کرد، این مشاجرات و نزاعها به اوج خود
رسید. او اساساً خود را وقف اثبات این ادعا کرد که اکنکار و جنبش بیدارباش
روحـانـی چـیـزی بـیشتر از سرقت از سنت راداسوامی نیستند.
بیشتر
تــلاشهــای لـیـن را مــیتـوان در سـایـت وی (The NeuralSutfer) یافت. مطالعات تطبیقی دیگر درباره ایـن
سـه آیـیـن را مـیتـوان در سـایـتی با عنوان «The Genealogical
Connection» مطالعه کرد.
پنجم. کتابهای منتشرشده اکنکارها در ایران
در
ایران نیز اکنکار و بنیانگذار آن پال توئیچل، نـاشـناخته نیستند. مجموعهای
از آثار پال تـوئـیـچـل بـه زبان فارسی ترجمه شده که فـهـرسـتـی از
آنـهـا تـقـدیـم میشود. برخی کتابهای هارولد کلمپ استاد زنده اک نیز ترجمه
شده است.
1. اکنکار کلید جهانهای اسرار، پال توئیچل، تـرجـمـه هـوشـنـگ اهـرپـور،
تـهران، زرین: نگارستان کتاب، 1379، 404 ص.
2. سرزمینهای دور، پال توئیچل، ترجمه هوشنگ اهرپور، تهران، زرین، نگارستان
کتاب، 1379، 380 ص.
قرآنکتابی است که نام بیشاز 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از 30 سوره اش از
پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز ! کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند،
لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن
هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس وتبرک
و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از
او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ... شد و چون در
بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمتاموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان
های ما به گوش می رسد،
قرآن! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در
کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است.قرآن!من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه
نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که ترا فرش
کرده ،یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا در کوچک
ترین قطع ممکن منتشر کرده و آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می
شنوند ،آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …قرآن! من
شرمنده توام اگر به یک فستیوالمبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،یک
معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این
چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .خوشا به حال هر
کسی که دلش رحلی است برای تو .آنان که وقتی
ترا می خوانند چنان حظ می کنند، گویی که
قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از
اسلام استکه به صلیب جهالت کشیدیم
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 خرداد ماه سال 1391 توسط lord
پیشگفتار:خیلی وقت
بود وقت خالی گیر نیاوردهبودم که این فاجعه را بنویسم. توصیه میکنم وقت بگذارید
و بخوانید، چون مطمئنم شما هم به این مشکل بر خواهید خورد. بهخصوص این روزها که مشکل گرفتگی عروق قلبی بیشتر از
حد تصور زیاد شده. اگر از دوستان عزیز خواننده کسی پزشک بود یا اطلاعات
پزشکی داشت هم خواهش میکنم وارد بحث شود یا اگر چیزی را غلط نوشتهام اصلاحم کند.
نمیدانم پزشکها چقدر به آن سوگندی که آخر کار تحصیلشان
میخورند وفادار میمانند، یا اصلن یادشان مانده چیزی از مواردش را یا نه. خب
انتظاری نیست. این سوگندنامه هم مثل همهی چیزهای خوب این مملکت صوریست. بحث من اما
سر شرافت گمشدهی پزشکهاست. ربطی هم ابدن به سوگندنامه ندارد، که نادیده هم مشخص
است راه کدام است و چاه کدام. بگذرم از حواشی و برسم به متن،حدود دو ماه پیش نیمههای
شب، یکی از بستگانم مشکلی براش پیش آمد و رفت اورژانس. بردهشد در واقع. مشکوک
شدند به سکتهی قلبی و متخصص قلب مقیم نبود و ماند تا صبح که حضرت حاکم نزول اجلال
بفرمایند. آمد و دید و آزمایش نوشت و رفت و برگشت و تجویز کرد: آنژیوگرافی. آشنای دلنازک ما هم پر از ترس و اضطراب رفت زیر نیمچه
تیغ آنژیوگرافی. نتیجه: 20 درصد گرفتگی قلبی. تجویز: درمان دارویی. آشنای ما ماند
و دعای خیر بهجان پزشک مهربانی که خیالاش را از عمل قلب باز راحت کردهبود. چند هفته گذشت و قرعهی کار به نام پدر و مادر خودم افتاد. برای
تکمیل مدارک پزشکی حج باید میرفتند برگهی سلامت قلب هم میگرفتند. رفتند و نوار
قلب مشکل داشت. تست ورزش دادند و باز مشکل داشت. تجویز: آنژیوگرافی. استرس وارده
به یک خانواده را حساب کنید خودتان. پدر و مادر مشکوک به گرفتگی عروق. یک لحظه هم
که هردوشان را همزمان تصور کنی روی تخت بیمارستان، کافیست برای شب و روزت. رنگ
به روی مادر نمانده بود از ترس. انقدر شجاعتاش ترک خورده بود که داشت آرزو میکرد
بچهی من را بیند و حسرت میخورد که اگر ندیدم چه؟ به پدرم لابد باید تکیه میکرد
که آن بیچاره خودش بار خودش را اگر میکشید خیلی هنر کردهبود. با سابقهی بیماری
قلبی در خانوادهی ما، همهی ذهنها رفتهبود سمت عمل قلب بازی که بهزودی هردوشان
باید انجام میدادند.
پدرم ولی سماجت کرد. چندتا آشنای پزشک داشت، رفت مشاورهی
حالاخارج از تخصص، دوستانه. تست ورزشها را دیدند و آنها هم آنژیوگرافی همکارشان
را تایید کردند و حتا برای مادرم تاکید کردند «اورژانسی». تنها شانس ما این بود که پسرخالهام آمدهبود
ایران. تخصص نمیدانم چی دارد میخواند، آمریکا. دید و گفت «مشکل که دارد، ولی چرا
آنژیوگرافی؟ توی ایران مگر سیتیآنژیو ندارید؟». این اصطلاح جدید ِنجاتبخش را
بلعیدیم و پی گرفتیم و رسیدیم به بیمارستان قلب و دی و امامخمینی. آمار گرفتیم از
اینطرف و آنطرف که فرقاش را ببینیم با آنژیوگرافی، که پزشکهای قلب همگی گفتند
«به دقت آنژیوگرافی نیست، نکند گول بخورید ها!». حالا حسن این سیتیآنژیو چه بود
که ما افتادیم دنبال ردپاهای حضورش؟ تیغ نمیزدند رگ کشاله را پاره کنند و یک
دوربین بفرستند توی رگها. یعنی خون نمیپاشید تا سقف اتاق آنژیوگرافی. بعد هم یک
کیسهی شن نمیگذاشتند روی پای آدم که خون نزند بیرون. یک مادهی رادیواکتیو تزریق
میشد و با یک دستگاه خیلی خوشبرخورد (شبیه امآرآی) همان کار انجام میشد. بدون
هیچ ترس و اضطرابی. بدون ریختن یک قطره خون. فقط گیر کردهبودیم سرآن «به دقت
آنژیوگرافی نیست،گول نخوریدها» حالت واضح و مشترکی که توی چشمهای همهی آن متخصصین قلب
دیدم «جاخوردن بود». نمیدانستند از کجا فهمیدهایم اسم سیتیآنژیو را. به پدرم
گفتم بیشتر مشورت کند، که بوی پول دارم حس میکنم.
خودش هم حس کردهبود. تحقیق انجام شد و نتیجه جالب بود. «سیتی آنژیو» نه تنها دقتاش کمتر از آنژیو نبود، که مقایسهشان شبیه
بود به مقایسهی فلاپیدیسک و دیویدی. تفاوت تکنولوژیها بالای بیستسال بود.دلمان قرص شد و هردوشان با هزینهای حدود هشتصدهزار تومان سیتیآنژیو
را انجام دادند و شکر خدا مجموع گرفتگی هردوشان روی هم 20 درصد هم نبود. آن شرافت
گمشده کجاست؟ عرض میکنم.
هزینهی آنژیوگرافی (که تیغ دارد و ترس و خون) حدود یک تا
یکونیم میلیون تومان است برای هر نفر، و هزینهی سیتیآنژیو حدود چهارصدهزار
تومان. زمانی که صرف آنژیوگرافی میشود با احتساب یک تا دو شب بستری بودن بعد از
آن (جدای از وقتهای پذیرش و نوبتدهی و...) حدود دو روز است، و وقتی که صرف سیتیآنژیو
میشود (باز هم جدای از پذیرش و نوبتدهی و...) حدود نیمساعت. ترس و اضطرابشان
را هم مقایسه نکنم که لابد میدانید.پس گیر این پزشکهای متخصص قلب کجاست؟ مشکل خیلی پیچیده
نیست. آنژیوگرافی را فقط متخصص قلبای که دورهی مخصوص آنژیوگرافی
را دیدهباشد میتواند انجام بدهد، ولی سیتیآنژیو را یک رادیولوژیست (که البته او
هم باید دوره دیدهباشد) میتواند انجام دهد.یعنی انحصار آنژیوگرافی دست صنف خودشان است و انحصار سیتیآنژیو
دست دیگران. چون طبیعتن یک مرکز پزشکی ترجیح میدهد برای انجام کاری مشابه، حقوق
خیلی کمتر یک رادیولوژیست را بدهد تا حقوق بالای یک متخصص قلب را. خب تجارت کثیف
متخصصین قلب (که فرق میکند با جراح قلب) را که میبینید، اما حالا عمق فاجعه
کجاست؟
عمق فاجعه اینجاست که این جماعت نخورده نیستند. هشتشان
گرو نهشان نیست. خیلی راحت میتوانند ماهی پنچ-شش میلیون تومان دربیاورند
( و خیلی هم بیشتر از اینها). اما باز گدا-صفتانه چشمشان دنبال یکقران دو-زار
پولیست که از هر آنژیوگرافی بهجیب میزنند، بیاینکه به فکر سلامتی و راحتی
بیمار باشند. حتا گستاخی و دزدی (که اتفاقن حقیقت معنای دزدی همینجاست) را بهحدی میرسانند
که تمام تلاششان را بهکار میگیرند برای پشیمان کردن بیمار از دستیابی به راه تشخیص
جدیدتر و کمهزینهتر و آسانتر، تازه اگر بگذریم از هماهنگیهای پلیدشان برای
«ناشناخته ماندن» این تکنولوژی.
بعد از پدر و مادرم داییم هم رفت سراغ چکآپ. ده سال پیش
آنژیوگرافی کردهبود و حالا باید دوباره تست ورزش میداد. مشکل داشت تستاش.
تجویز: آنژیوگرافی. پیش چهار-پنجتا از بهترین متخصصین قلب تهران رفت (که اگر هر شخصی فکر میکند صداش به جایی میرسد خواست اسامی را بهاش
میدهم) و همه گفتند آنژیوگرافی. انقدر چربزبانی و بازاریابی کردهبودند برایش که
ما هرچه میگفتیم بیا اول برو سیتیآنژیو، -با اینکه میترسید از آنژیوگرافی-
قبول نمیکرد و استدلال پزشک را پذیرفتهبود به این توجیه که اگر رگاش گرفتهبود
همانجا یکباره برایش بالن میزنند یا استنت میگذارند و چه و چه. تاکید هم کردهبودند
«اورژانسی»ست و حتا از سفر با ماشین یا هواپیما یا هر وسیلهی دیگری منعاش کردهبودند
و نوبت اضطراری هم بهاش دادهبودند «همین فردا صبح». ای تف به درسی که خواندهاند
که حالا هیچ فرقی با این بازاریابهای شرکتهای هرمی ندارند.
به هر زحمتی بود راضیش کردیم برود سیتیآنژیو و رفت و
نتیجه: گرفتگی جزیی. درمان: یکی-دوتا قرص فقط.
این فریاد را کجا باید زد؟ به کی باید گفت پزشکهای مملکت
تبدیلشدهاند به حسابهای بانکی ناطق؟ جالبی قضیه میدانید کجاست؟ کمی بیشتر
تحقیق کردیم، قیمت دستگاه سیتیآنژیو کمتر از سهمیلیون دلار است. پولی که یعنی
هیچ! ولی فقط سهتا توی ایران داریم. چرا؟ چون برای وارد کردناش
(حتا بخش خصوصی) باید از وزارت بهداشت تاییدیه گرفت و آنها هم تایید نمیکنند (جز
همان سهتایی که لابد برای دوست و آشناست). چرا؟ چون آنها که باید تایید کنند
خودشان متخصص قلباند و بازارشان بهخطر میافتد.
«سوگند یاد میکنم که: از تضییع حقوق بیماران بپرهیزم و
سلامت و بهبود آنان را بر منافع مادی و امیال نفسانی خود مقدم دارم»
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 خرداد ماه سال 1391 توسط lord
خوش به حال رجبیّون... خوش به حال اونایی که تو این ماه صدبار میگن استغفرالله الذی لا اله الا الله هو وحده لا شریک له و اتوب الیه... خوش به حال اونایی که تو این ماه پر برکت هزار مرتبه میگن لا اله الا الله... خوش به سعادت اون بنده های مومن خدا که هر روز صبح هفتاد مرتبه ذکر استغفرالله و اتوب الیه روی لباشون می شینه... خلاصه خوش به سعادت اونایی که وقتی صدا میزنن این رجبیّون.با افتخار دستشون رو بالا میگیرن... (( این الرجبیون )) یا من ارجوه لکل خیر ................ رسول اعظم(ص) : هرکس یک روز از ماه رجب روزه بدارد آتش جهنم را تا یک سال از خود دور کرده است، و هر کس دو روز را روز بگیرد از پل صراط به راحتی می گذرد و هرکس سه روز روزه بگیرد بهشت بر او واجب رجب ماه خداست ماهی که تلنگری به دلت می زند که معبودت را چگونه می پرستی و....خوشا به حال آنانکه رجب را از پیشگاه معبود شروع کردند و به سوی نور شتافتند آنان که در وادی مراقبه و شهود در محضر خدای متعال گام برمی دارند چه خوب قدر چنین ایامی را می دانند و التماس دعا برای شفای مریضان و نجات همه گرفتاران . { ا مَن یُجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّو یارَبِّ یارَبِّ یارَبِّ یا عبّاسَ بْنَ عَلىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ اَلاَْمااَلاَْمان اَلاَْمان َادْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى }
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1391 توسط lord
همان
گونه که گفته شد، اهل حق درباره حضرت امام على علیه السلام غلو مى کنند. بسیارى از آنان حضرت امام على علیه السلام را به "مقام
الوهیت" مى رسانند. در "شاهنامه حقیقت" از کتاب هاى اهل حق؛ آمده است:
به
دور محمد همان کردگار * شد از جامه مرتضى آشکار
پس
از رحلت احمد مصطفى * بر او جانشین گشت آن مرتضى
که
آن مرتضى بود ذات خدا * به تخت بقا گشت فرمانروا
برخى
از اهل حق همان اعتقادى که درباره حضرت امام على علیه السلام دارند، در مورد برخى
بزرگان خود نیز دارند و معتقدند خداوند در جامه هاى مختلف به میان مردم آمده است؛
در وهله اول در جامه خداوندگار، در مرتبه دوم در جامه حضرت امام على علیه السلام،
در مرحله سوم در جامه "شاه خوشین"، در مرتبه چهارم در جامه "سلطان
سحاک"، در مرتبه پنجم در جامه "قرمزى" -شاه ویس قلى-، در مرتبه ششم
در جامه "محمد بیک"، در مرتبه هفتم در جامه "خان آتش" ظاهر
شده است.
از
دیگر عقاید رایج در میان اهل حق، مساله "حلول" است. حلول به معناى وارد
شدن چیزى در غیر خود است و در اصطلاح، به معناى "حلول ذات خدا در اشیا و
افراد" است. مساله حلول مبناى اعتقادى به الوهیت حضرت امام على علیه السلام و
برخى از بزرگان اهل حق، به این معنا که خداوند در "حضرت امام على علیه السلام
و شاه خوشین و سلطان سحاک و دیگران" حلول کرده است.
"تناسخ"، یکى دیگر از عقاید
اهل حق است. تناسخ عبارت از داخل شدن روح انسان، پس از مرگ در بدن دیگر است. بر
این اساس، هر انسان متناسب با اعمالى که در زندگى خویش انجام داده است، پس از مرگ
وارد بدن خاصى که به منزله لباس جدید اوست مى شود. روح نیکوکاران وارد بدن و لباس
ثروتمندان، و روح بدکاران وارد بدن فقرا مى شود، تا جزاى کردار خویش را ببیند. هر
انسانى پس از عوض کردن هزار جامه و لباس، هزار و یکمین جامه خود را که عبارت از
"بقا و ابدیت" است خواهد پوشید. اهل حق معتقدند، ارواح انبیاء در بدن
بزرگان آن ها وارد شده اند. اعتقاد به "تناسخ و تقمص" در نزد دروزی ها
هم رایج است. این اعتقاد در همه ادیان هندى و نیز برخى فلسفه هاى باستانی همچون
"فلسفه فیثاغورى" وجود داشته و احتمالا از ادیان هندى وارد این گونه
فرقه ها شده است. ادیان الهى، با مساله تناسخ سخت به مخالفت پرداخته اند و آن را
عقیده اى باطل و بى پایه مى دانند.
"نصیریه و علویون"
درباره
"فرقه نصیریه" مطالب مختلف و گاه متعارض بیان شده است. شهرستانى، نصیریه
را به عنوان فرقه اى که امامان معصوم را خدا مى دانند معرفى مى کند. نوبختى، از
شخصى به نام "محمد بن نصیر نمیرى" نام مى برد که به ده امام از ائمه
امامیه معتقد بود؛ اما درباره امام یازدهم، امام حسن عسکرى علیه السلام غلو کرد و
او را به درجه ربوبیت رسانید و خود را پیامبر وى مى دانست. نمیرى به تناسخ نیز
اعتقاد داشت و محارم الهى را حلال مى دانست. پیروان او "نمیریه" نام
دارند. اشعرى و بغدادى، از فرقه اى به نام "نمیرى" نام مى برند که
معتقدند خداوند در نمیرى حلول کرده است.
کسانى
که امروزه در سوریه به عنوان نصیریه و علویون نامیده مى شوند -البته خود ترجیح مى
دهند علویون نامیده شوند-، بر آنند که از لحاظ تاریخى کلمه نصیریه در قرن ششم رایج
شده است. در حالى که "محمد بن نصیر نمیرى" حوالى سال 359 قمری، یعنى دو
قرن زودتر از دنیا رفته است و نمى توان فرقه نصیریه را به محمد بن نصیر نمیرى نسبت
داد. گذشته از آنکه آنان عقاید منقول از محمد بن نصیر نمیرى را نمى پذیرند و
معتقدند او مؤسس فرقه نمیریه است. البته نوبختى نیز پیروان محمد بن نصیر نمیرى را
نمیریه نامیده است.
به
اعتقاد علویون دلیل اینکه به علویون؛ نصیریه مى گویند این است که علویون مدتى در
اثناء جنگ هاى صلیبى در بین سالهاى 448 و 690 قمری به "کوه هاى نصیرة"
در سوریه پناه آوردند و "امویون" به جهت تحقیر آنان را نصیریه مى
نامیدند و نام نصیریه در همین زمان رایج گردید. اما دلیل اینکه کوه هاى مذکور "نصیرة"
نامیده شده این است که جماعتى به اسم "نصرة" از مدینه این کوه ها را فتح
کرده و در آنجا سکوت کردند. برخى برآنند که نصیریه به این جهت به این نام خوانده
مى شوند که آنان از احفاد انصار و از شیعیان حضرت امام على علیه السلام بودند که
از ظلم و جور حکومت عثمانى به این مناطق پناه آورده اند.
علویون،
امروزه خود را امامیه و شیعه اثنى عشریه مى دانند و اصول دین و عقاید امامیه را
قبول دارند و اهل بیت علیهما السلام را انسان هاى معصوم مى دانند و معتقدند غلو
درباره ائمه علیهما السلام تنها در میان گروهى از علویون، آن هم به دلیل دورى از
علماء رایج شده است. همچنین آن ها "حلول و تناسخ" را رد مى کنند و تنها
گروه متصوفه آن ها همچون "متصوفه" دیگر فرق به مساله "تجلى"
معتقدند.